فصل شیدایی

فضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست(مقام معظم رهبری)

۱۷ مطلب با موضوع «دفاع مقدس :: داستان و خاطره از دفاع مقدس» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ب.ظ عبدالرضا
چرا این روز ها کمتر زیارت عاشورا می خوانی؟

چرا این روز ها کمتر زیارت عاشورا می خوانی؟

خدایا کمکم کن تا پایم نلرزد و هدایت کن گلوله‌های آتشین مرا تا بر سینه دشمنانت فرود آیند و هنگامی که صلاح تو در آن بود که جان ناقابل این حقیر تقدیم گردد، مهدی (عج) را بر بالینم فرست که سخت محتاج اهل بیت هستم. خداوندا درد تیر و ترکش و خمپاره را تحمل خواهم کرد، اما اندوه خمینی را هرگز.
شهید حسن رئوفی فریمانی

بقیه مطلب در ادامه...

ادامه مطلب...
۱۴ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا
پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ عبدالرضا
انگشتر عقیقی که ترمیم شد...

انگشتر عقیقی که ترمیم شد...

« شهید محمدرضا خانه‌عنقا، انگشتر عقیقی داشت که سال‌ها مزین انگشتش بود. رکاب انگشتر در تمرینات نظامی ترک برداشته بود. محمدرضا وقتی در سال ۱۳۶۲ عازم جبهه بود، انگشتر را به مادرش سپرد و سفارش کرد که از آن خوب نگهداری کند تا پس از بازگشت تعمیرش کند. محمدرضا در عملیات خیبر مفقودالاثر شد و بعد از آن، این انگشتر مونس و همدم مادر بود تا اینکه شب سه‌شنبه پانزدهم فروردین۱۳۷۹ شهید با دو نفر از دوستانش را در خواب دیدم...

ادامه مطلب...
۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا

خلاقیت ها | کمپوت و شرط تزریق

مسئول بهداری واحد توپ خانه بودم. اورژانس، یک جعبه از انواع داروها در اختیارم گذاشته بود. روزانه چندین مریض داشتم. از واحد تدارکات هم تعدادی کمپوت گرفته بودم و به بعضی که قوایشان تحلیل رفته بود کمپوت می دادم. بعضی که به بیماریشان خیلی اهمیت نمی دادند برای گرفتن کمپوت هم که شده به بهداری می آمدند. وقتی کمپوت به اندازۀ کافی نبود با مراجعه کننده ها شرط می کردم که فقط در قبال تزریق آمپول کمپوت بدهم. به این دلیل که واقعاً آن ها باید مداوا می شدند، اما قضیه را مثل جنگ جدی نمی گرفتند، به نحوی که گاهی ازخیر کمپوت می گذشتند و تن به تزریق نمی دادند.

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا

خلاقیت ها| پودر کیش و مات

برای بیرون کشیدن موش ها از سوراخ و کشتنشان، آب و پودر لباس شویی را قاطی می کردیم و درون سوراخ می ریختیم و به این وسیله، آن ها کیش و مات می شدند! و چون موشی زنده دستگیر می شد آن را مانند توپ به هوا پرتاب می کردیم و با چوب آن را به دور دست می فرستادیم و تا حد امکان از سوزاندن آن یا کوبیدنش برسنگ یا آویزان کردنش به امیدگر به امتناع می کردیم.

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ب.ظ عبدالرضا
با خون گلویش ...

با خون گلویش ...

اخلاص و لقمه های حلال تاثیر خود را روی پدرم گذاشته بود و ولایت پذیری پدرم از امام خمینی(ره) به اندازه محبت او به حضرت فاطمه زهرا(س) بود، همرزمانش برای مادرم نقل کرده اند که پدر در جبهه پس از اصابت گلوله به گلویش، با خون خود روی خاک نوشت دورود بر خمینی، جانم زهرا(س). شهید برونسی با این کار ارادت خود را به حضرت امام (ره) نشان داده است،  در بیشتر عملیات ها پدرم سربند لبیک یا خمینی و یا زهرا را به همراه داشته که در عملیات بدر سربند لبیک یا خمینی به پیشانی اش بوده که پیکرش هم با همین سربند پیدا شد.


خاطره از شهید عبدالحسین برونسی

به نقل از فرزند شهید

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ب.ظ عبدالرضا
ما جنس نمی فروشیم...

ما جنس نمی فروشیم...

زن کە وارد مغازه شد چهره ی محمود در هم رفت. سرش را انداخت زیر، لبش داشت زیر دندانش هایش پاره می شد. هرچه زن می پرسید پسته کیلویی چند؟ جواب نمی داد. آخرش هم گفت: ما جنس نمی فروشم.

زن با عصبانیت گفت مگه دست خودته؟ پس چرا در مغازه ات را نمی بندی؟ همان طور کە سرش زیر بود گفت: هروقت حجابت را درست کردی بیا تا بەت جنس بدم.

 

شهید محمود کاوه

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۸ ب.ظ عبدالرضا
احترام به والدین

احترام به والدین

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست».


 کتاب: نماز، ولایت، والدین، ص83

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ب.ظ عبدالرضا
سه شنبه شب ها...

سه شنبه شب ها...

رفته بود جمکران ؛ نصفه شب ، پای پیاده ، زیر باران . کار همیشه اش بود؛ هر سه شنبه شب. این دفعه حسابی سرما خورده بود. تب کرده بود و افتاده بود. از شدت تب هذیان می گفت؛ گریه می کرد. داد می زد. می لرزید. بچه ها نگران شده بودند. آن موقع آیت الله قدوسی مسئول حوزه بود، خبرش کردند. راضی نمی شد برگردد. یکی را فرستادند اصفهان، خانواده اش را خبر کند. مرتضی آمد . هرچی اصرار کرد « پاشو بریم اصفهان ، چند روز استراحت کن،دوباره برمی گردی حوزه.» می گفت « نه ! درس دارم»آخر پای مادر را وسط کشید « اگه برنگردی ،مادر به دلش می آد، ناراحت می شه، پاشو بریم ،خوب که شدی بر می گردی.» بالاخره راضی شد چند روز برود اصفهان.

خاطره ای از شهید مصطفی ردانی پور

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ب.ظ عبدالرضا
تا دوسال پیش که بسیجی بود...

تا دوسال پیش که بسیجی بود...

رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »

شهید حاج حسین خرازی

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عبدالرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ عبدالرضا
من گناهام زیاده ، من آلوده ام ...

من گناهام زیاده ، من آلوده ام ...

رفتم هیئت رهوران امام ره تا بلکه ....

مجلس خیلی با حال و با صفایی بود . اما آنچه می خواستم نشد ! بعد از مراسم رفتم جلو و مداح هیئت را پیدا کردم. می گفتند نامش سید مجتبی علمدار است.

گفتم: «آقا سید من یه سؤال دارم.»

جلوتر آمد . گفتم :«من هر هیئتی که می روم ، وقتی روضه می خوانند و مداحی می کنند ، اصلا گریه ام نمی گیرد . چه کار کنم ؟!»

ادامه مطلب...
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۷ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
عبدالرضا