فصل شیدایی

فضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست(مقام معظم رهبری)

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید» ثبت شده است

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ب.ظ محمدرضا
با خون گلویش ...

با خون گلویش ...

اخلاص و لقمه های حلال تاثیر خود را روی پدرم گذاشته بود و ولایت پذیری پدرم از امام خمینی(ره) به اندازه محبت او به حضرت فاطمه زهرا(س) بود، همرزمانش برای مادرم نقل کرده اند که پدر در جبهه پس از اصابت گلوله به گلویش، با خون خود روی خاک نوشت دورود بر خمینی، جانم زهرا(س). شهید برونسی با این کار ارادت خود را به حضرت امام (ره) نشان داده است،  در بیشتر عملیات ها پدرم سربند لبیک یا خمینی و یا زهرا را به همراه داشته که در عملیات بدر سربند لبیک یا خمینی به پیشانی اش بوده که پیکرش هم با همین سربند پیدا شد.


خاطره از شهید عبدالحسین برونسی

به نقل از فرزند شهید

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ب.ظ محمدرضا
ما جنس نمی فروشیم...

ما جنس نمی فروشیم...

زن کە وارد مغازه شد چهره ی محمود در هم رفت. سرش را انداخت زیر، لبش داشت زیر دندانش هایش پاره می شد. هرچه زن می پرسید پسته کیلویی چند؟ جواب نمی داد. آخرش هم گفت: ما جنس نمی فروشم.

زن با عصبانیت گفت مگه دست خودته؟ پس چرا در مغازه ات را نمی بندی؟ همان طور کە سرش زیر بود گفت: هروقت حجابت را درست کردی بیا تا بەت جنس بدم.

 

شهید محمود کاوه

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۸ ب.ظ محمدرضا
احترام به والدین

احترام به والدین

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست».


 کتاب: نماز، ولایت، والدین، ص83

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ محمدرضا
من گناهام زیاده ، من آلوده ام ...

من گناهام زیاده ، من آلوده ام ...

رفتم هیئت رهوران امام ره تا بلکه ....

مجلس خیلی با حال و با صفایی بود . اما آنچه می خواستم نشد ! بعد از مراسم رفتم جلو و مداح هیئت را پیدا کردم. می گفتند نامش سید مجتبی علمدار است.

گفتم: «آقا سید من یه سؤال دارم.»

جلوتر آمد . گفتم :«من هر هیئتی که می روم ، وقتی روضه می خوانند و مداحی می کنند ، اصلا گریه ام نمی گیرد . چه کار کنم ؟!»

ادامه مطلب...
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمدرضا
به وبلاگ "فصل شیدایی" خوش آمدید!

به وبلاگ "فصل شیدایی" خوش آمدید!


۰ نظر
پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۴ ب.ظ محمدرضا
3 خاطره زیبا از شهید محمود کاوه

3 خاطره زیبا از شهید محمود کاوه

دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخندمان شروع می شد . خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین.

ادامه مطلب...
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا
پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۱ ب.ظ محمدرضا
2 خاطره از شهید حسین خرازی

2 خاطره از شهید حسین خرازی

وضعیت سختی بود. بیش تر فرمانده های گردان و گروهان شهید شده بودند. گفت « فرمانده گردان خودمم. برو هرکی مونده جمع کن. » گفتم « آخه حسین آقا.. » گفت « آخه نداره. می گی چی کار کنم ؟ وقت نیس. برو دیگه.»

ادامه مطلب...
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا
پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ب.ظ محمدرضا
3 خاطره خواندنی از شهید مهدی زین الدین

3 خاطره خواندنی از شهید مهدی زین الدین

همه دور تا دور سفره نشسته بودیم ؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آش پزخانه، چیزی بیاورم وقتی آمدم،

ادامه مطلب...
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا
چهارشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۹ ب.ظ محمدرضا
دو خاطره زیبا از شهید حسن باقری

دو خاطره زیبا از شهید حسن باقری

 نمی شناختمش. گفت « نوبتی نگهبانی بدین . یکی بره بالای دکل ، یکی پایین ، پشت تیربار. یکی هم استراحت کنه.» بهش گفتم« نمی ریم. اصلا تو چه کاره ای؟»

ادامه مطلب...
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا
چهارشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ب.ظ محمدرضا
خاطره از شهید مصطفی ردانی پور

خاطره از شهید مصطفی ردانی پور

مریض شده بود؛ می خندید. می گفتند اگر گریه کند خوب می شود. نمازم را خواندم . مهر را گذاشتم کنارم. نگاهش می کردم. حال نداشت.صدایش در نمی آمد.

ادامه مطلب...
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدرضا